ꜱɪʟᴇɴᴛ ᴇʏᴇꜱ

Just look! Don't say anything

ꜱɪʟᴇɴᴛ ᴇʏᴇꜱ

Just look! Don't say anything

سلام خوش آمدید

 


از بین تعداد زیادی ادم که مثل غاز ها اینور و اونور میرفتن،چشمم بهش افتاد.. 

بدنم سرد شده بود و قلبم نوک انگشتام میتپید،جلوتر رفتمو دستمو به طرف شونش بلند کردم:ویل؟!

به طرف من برگشت و با تعجب به صورتم زل زد،منتظر بودم که چیزی بگه که صورتشو در هم فشرد و یک کار غیر منتظره کرد.دستشو طرفم دراز کرد و چتری هامو به یک طرف برد؛صورتش حالت خنده گرفت..

داشت بهم نگاه میکرد و چیزی نمیگفت.

میخواستم ساعت ها باهاش حرف بزنم ولی حرفی نداشتم. در سعی بودم که چیزی بگم که چشمم به کتاب لای انگشتاش افتاد،همین لحظه بود که متوجه شدم داره به کتاب لای دستام نگاه میکنه؛نگاهامون به هم خورد و گفت:رومئو...و با کمی مکث ادامه داد ژولیت؟! 

-اره،کتاب خوبیه:) 

کتابو جلو صورتش گرفت و گفت این کتاب خوبیه؟ 

-امممم،خب اره... 

کتابو کمی پایین تر اورد به طوری که چشماش دیده میشد،ابروشو بالا برد و با لحن عجیبی گفت:این محشره! 

کنار رفتم تا مرد بلندی که از پشت سرم مدام داره بهم میگه برم کنار،رد بشه. 

ادما از هر طرفی رد میشن و سرم گیج میره. با خودم میگم:خیلی خوب شد الان دیگه گمش میکنم.

روی نوک پا وایمیسم تا پیداش کنم؛بالاخره بین موجی از انسان پیداش میکنم که داره میخنده. 

سعی میکنم نزدیک تر برم که از بین این همه انسان بلند و کوتاه غیر ممکن به نظر میرسه. 

دستمو میگیره و با خودش به گوشه خلوتی میکشونه،صورتم حالت تعجب و خنده به خودش گرفته.. 

-چاره ی دیگه ای برا ادم نمیزارن 

میزنیم زیر خنده،متوجه نگاه هاش به لبخندام میشم... و قلبم به شدت سریع میتپه و برای اینکه هل نشم میگم:

-داشتی میگفتی این کتاب محشریه نه؟ 

-قطعا! 

بازم حرفی ندارم که بگم و کارو به اون میسپارم. 

-عشق بینشون مثل خورشید تموم نشدنیه

-ولی این طور عشقا فقط تو کتاباس 

سرمو پایین میندازم و به کفش هام خیره میشم.

-واقعا اینجوری فکر میکنی؟ 

-تا وقتی کسی مثل رومئو و ژولیت رو ندیدم اره..

کمی با ورق های کتاب بازی میکنه،انگار نمیخواد واکنشی نشون بده..  

کسی از پشت صداش میکنه 

ویل،ویل،هییی با توام 

وقتی اون مرد جوانو میبینه با عجله ازم خداحافظی میکنه و میره؛همونجا تو افکارم غرق میشم. 

فک کنم اشتباه کردم،نه؟ 

باید بهش میگفتم که مثل ژولیت عاشقشم؟باید میگفتم که هر وقت میبینمش ضربان قلبم میره بالا؟ 

شاید اونم مثل رومئو دوستم داشت؟!

پ.ن:هیچوقت اول نوشته و بعد دنبال عکس نباشین چون کلافه میشین:/ 

پ.ن۲:اصلا خوب نشد،فقط چون دوستم گفت خوبه منتشر میکنم*-*

  • 𝓳𝓮𝓷𝓭𝓸𝓴𝓲 =)

 

هدفم از نوشتن این متن چیه؟ 

بستن دفتر ۱۴۰۰ پر فراز و نشیب+-+

واین چند روز اخر بیاین همدیگه رو ببخشیم و سعی کنیم با تموم انرژی مثبتمون وارد یک سال جدید بشیم 

من امسال رو نمیتونم یک سال خوب به یاد بیارم.. 

همش گریه و چصناله نبود درسته:) 

مثلا روزایی که با بیانیون گذروندم یا روزایی که با جیانه ساعت ها بی دلیل میخندیدیم؛ 

یا روزایی که با اکیپ (الان وجود نداره"-")اسکل بازی در میاوردیم و جررر میخوردیمxD 

ولی همش خنده و قر دادن با اهنگ های قدیمی نبود:> 

روزایی بود که به شدت حس پوچی میکردم،از دست زندگی عصبی میشدم،داد میزدم،هق میزدم و مثل هر تینیجری وقت میگذروندم•^• 

امسال خیلی کارا رو انجام دادم و بر ترسای بیخودم غلبه کردم اما یک حس گشادی ای هنوز مونده بود که نزاشت نقاشیای نصفمو تموم کنم و این ناراحتم میکنه•~• 

تنها نقاشی تموم شدم"-" 

چرا اینو تموم نمیکنمممم :/

بخش عمده ای از امسال با گوشیم گذشت حدود۶ ساعت از روز من درون این وسیله مدرن میخزم:/ 

و باید یکی بزارمش کنار

در حالی که تصمیم گرفتم متن های کذایی مغزمو تایپ کنم و بزارم تو وب...¡¿ 

خب همین بود اخر کلام:)  

پ.ن:ششمین باره دارم سعی میکنم پستو تایپ کنم+-+ 

پ.ن:پروفمو عوض کردم میاد براتون؟ 

پ.ن:چهارشنبه سوریتون مبارککک لاولیاااام:))) 

 

  • ۹ نظر
  • ۲۴ اسفند ۰۰ ، ۲۱:۰۳
  • 𝓳𝓮𝓷𝓭𝓸𝓴𝓲 =)

1-وقتی روز تولدم پی ویم ترکید:) 

2-وقتی فن توایس شدم:) 

3-وقتی اسنودراپ دیدم:) 

4-وقتی با لبخند های جنی خندیدم:) 

5-وقتی ویدیو های یوتوبرا رو دیدم:) 

6-وقتی رفتم آزمایشگاه مدرسه :) 

7-وقتی مامانم برام تابلو بلک پینک خرید:) 

8-وقتی ژورنال و کلی استیکر خریدم:) 

9-وقتی متن چومی که وایبمو میگفت رو خوندم:). 

10-وقتی آسمونو دیدم:)  

+ولی با هر کیوت گفتنتون من لبخند زدمD": 

منبع:) 

  • ۶ نظر
  • ۲۴ اسفند ۰۰ ، ۰۸:۳۸
  • 𝓳𝓮𝓷𝓭𝓸𝓴𝓲 =)

بیاین ببینم قالب خوب شده؟کار جیوو اونیه :))) 

+کامنت پست اخرو بستم ازتون خبر ندارم بگین ببینم خوبین و خوشین؟ 

رنگ قالبو خیلی دوست میدارمممممممم|B 

  • 𝓳𝓮𝓷𝓭𝓸𝓴𝓲 =)

جلوی پنجره منتظر بودم که باز بتونم اون چشم های مرواریدی تو ببینم،پرده رو کنار زدی و پنجره رو باز کردی،باد پرید بغلت و موهای پریشانت رو به بازی در اورد.
چشماتو بستی و نفسی کشیدی،مثل اثار هنری موزه غرق چشمات شده بودم.

اونا منو یاد ماه مینداخت،نمیتونم توصیفشون کنم چون به قدری که زیبان؛
جادویی هم هستن،یاد روز اولی که تو رو دیدم؛میفتم.
دونه های برف داشت اروم اروم روی زمین مینشست،دستای یخ کرده قرمزت داشتن شال گردنی خردلیت رو سفت میکردن،بخار نفست جلوی صورتت رو می‌گرفت، ولی از همون فاصله دور میتونستم به چشمات زل بزنم که از شدت خستگی و خواب‌آلودگی دارن خمار میشن.
از همون روز اول که دیدیمت یک عشق کتاب بودی و هنوزم هستی،داشتی پاراگراف های کتاب رومئو و ژولیت رو میخوندی.یهو کتابو بستی و تو سینت فشردیش،و اروم به گوش باد زمزمه کردی:کاش روزی منم رومئو خودمو پیدا کنم.
من اینجام، رومئو ی تو،ولی ژولیت تو بی خبر از من منتظر عشق دیرینتی:) 

 

پ.ن: نظر؟

  • 𝓳𝓮𝓷𝓭𝓸𝓴𝓲 =)
آخرین نظرات