چه چیزی ما را وادار به نوشتن میکند؟
مدتی است که ننوشته ام،حتی به یاد نمیآورم که در گذشته چگونه مینوشتم.چه چیزی مرا وادار به نوشتن میکرد؟
امروز که در راه برگشت به خانه بودم در حالی که دستانم از شدت سرما یخ میزدند و سوزی که ان سرما بر صورتم مینشاند گونه هایم را از فرط سرما کبود کرده بودند،به این فکر میکردم که چی چیزی باعث میشود با وجود ناامیدی ها،تاریکی ها و دل شکستگی ها باز هم ادامه بدهیم.چطور بدون ذره ای خوشی هنوز میتوانیم جوانه امید را درون خود سبز نگه داریم؟!!آخه مگر گیاهی میتواند بدون نور و گرما رشد کند؟آخر مگر میشود بدون قطره ای آب باز هم در خاک ریشه انداخت و هر روز بدون آنکه دلیلی برای ادامه دادن داشت، سخت بکوشی و به فکر اینکه شاید روزی باران ببارد و روحت سیراب شود یا اینکه چه بدانم منتظر باشی که دریچه از نور به رویت باز شود؛ادامه دهی!!
همه اینها باعث شد که سر از نوشتن در بیاورم.
دوباره شروع کرده بودم به سیر در میان کلمات؛داشتم به دنبال جملاتی میگشتم که بهتر و رسا تر احساساتم را،دغدغه هایم را،دل مشغولی هایم را بازگو کنند.و یافتم که آدمی وقتی دست به قلم میبرد که درد او را به عریان در اورد.و من دوباره به نوشتن پناه اوردم چون که بازهم درد را یاد آور شده ام...
_چهارشنبه ۱بهمن،ساعت ۱۰ صبح_
- ۰۴/۱۱/۰۸
دوباره ستارهی درخشان یکی از وبلاگ موردعلاقم