ꜱɪʟᴇɴᴛ ᴇʏᴇꜱ

Just look! Don't say anything

ꜱɪʟᴇɴᴛ ᴇʏᴇꜱ

Just look! Don't say anything

سلام خوش آمدید

باور کنین ادمی نیستم که مردمو با چصناله وادار به گوش دادن به حرف هام بکنم 

پس میکشم:) 

کلیک 

کلیک ۲ 

+کامنتا رو میبندم چون واقعا حس و حال پذیرفتن انتقادو ندارم:/ 

+پست قبلیو یک دیدی بزنید:) 

اینجا+-+

  • ۲۷ ارديبهشت ۰۱ ، ۱۷:۱۹
  • 𝓳𝓮𝓷𝓭𝓸𝓴𝓲 =)

اهههههه،دارم اذیت میشم و از چند ساعت پیش خودم شرمندم... 

با عقل سه تا اسکل یک نامه نوشتم و با یکی از بچه های کلاس بغلی دادم بهش و میدونین چیه؟ 

خیلی چرت روش اسم کلاسم نوشتیم(داد زدننننن) 

بعد دیدیم یهو همچین دارن میدوین طبقه ی سه که تقسیم شدیم... 

پرس و جو شون اونقدر زیاد بود که تا من برگردم هم اونجا بودن. 

(البته که خودمو زدم کوچه ی علی چپ ولی به شدت استرس داشتم) 

«الانم حس مزخرفی گرفتم،شتتتت»

  • 𝓳𝓮𝓷𝓭𝓸𝓴𝓲 =)

اون نه پرنسسه.نه کیوت
اون فقط یک دختر کوچولویی هست که اصرار داره بچه بمونه.تا بتونه تموم توت فرنگی های جهان و بخوره و لباساشو صورتی و کثیف بکنه بدون اینکه مردم قضاوتش بکنن... 
اون یکم متفاوت از بقیس،برونگراس ولی از یک نوع درونگرا+-+ 
مثل این خودکار هاست که چند رنگ دارن،گاهی قرمز،گاهی سیاه،گاهی صورتی،گهگاهی هم آبی و سبز.. 
ولی اکثرا خانوادش فک میکنن اون یک تینیجر ارومه گوشه گیر سیاهه در حالی که بچه های فامیل فک میکنن یک بچه پایه ولی لجبازه مثل قرمز.. 
اماااا همسن و سال اون فک میکنن یک صورتی کیوت لعنتیه که مثل پرنسس ها رفتار میکنه:) 
ولی میدونین چیه روح اروم و ساکت اون یک رنگیه که هیچوقت تو جوهر ها جا نداشته. 
قهوه ای
اون عاشق بوی خاک و قهوس؛موهای خرمایی فرفریش مثل سیم های تلفن عمومی پیچن و روی صورتش میفتن.. 
اون پرنسس توی کتاب ها نیست اون عروسک کوکی رنگ و رو پریده پشت ویترینه^~^

  • 𝓳𝓮𝓷𝓭𝓸𝓴𝓲 =)

​​​

کنار درخت بونسای وایستاده بود،بدنش سرشار از هیجان بود.نه تنها چشماش بلکه با تک تک سلول هاش منتظر فردی بود که قراره بیاد. 

نمیتونست سر جای خودش وایسه فقط تکون میخورد،روی نوک پا وایمیستاد و باز پاهاشو به زمین میچسبوند... 

بدون لحظه ای مکث چشماش بینه ساعت مچی و سر کوچه میرفتن و میومدن،بالاخره عدد یازده تبدیل شد به دوازده و مردی جوان سر کوچه ظاهر شد؛چشم های دختر گرد شدن و چشماش داشتن مثل ستاره ها میدرخشیدن:) 

مرد جوان چند قدمی جلو تر اومد که چشماش به گیره های سبز لای موهای طلایی دختر افتاد. 

دخترک سر جای خودش خشک شده بود و قلبش چنان میتپید که میشد صداش رو شنید. 

مرد جوان لبخندی زد و دختر خودشو پرت کرد بغل خندان مرد جوان... 

این داستان عاشقانه نیست بلکه داستان خواهر و برادریه که فقط لحظه شکوفه زدن درختا میتونستن همدیگه رو ببینن؛این یک قانون بود،قانون بین خواهر و برادرش.. 

هیچکسی نمیدونست چرا یک سال حسرت میکشن تا همدیگه رو ببینن ولی این قانون بود دیگه،نمیشد که قانونو زیر پا گذاشت•^• 

اون دخترک هر روز ساعت ۱۲:۱۲ اونجا وایمیستاد با اینکه میدونست قراره برادرش نیاد ولی اون معتقد بود که این لحظه جادویی بهش میگه که حال مرد جوان خوبه و فقط یکمه دیگه باید صبر کنه تا اونو ببینه و محکم بغلش کنه..

عیدتون مبااااارکککک:)))  

ایشالله به همه ارزو هاتون برسین✨ 

  • 𝓳𝓮𝓷𝓭𝓸𝓴𝓲 =)

من قول دادم که دیگه چالش بلند ننویسم ولی این خیلی دلمو بردددد:)) 

روز اول: برای سال آینده چه هدف هایی دارید که مصمم هستید به انها برسید؟ برای رسیدن به انها برنامه دارید؟ موانع‌تان را لیست کنید و راه های پشت سر گذاشتن انها را بنویسید.

 

۱-رفتن به کلاس موسیقی+-+ 

موانع:راستش تموم مانع ها خودمم:/من همیشه تنبل و بی حس بودم برای هر کاری ولی دیگه قراره یک شروع تازه بکنم=] 

برنامه:اول از همه جمع کردن شجاعتم و بعد اون ثبت نام(مرحله راضی کردن خانواده نداریم چون مامانم خودش پیش قدمهD": ) 

~

۲-ادامه دادن نقاشیام 

موانع:بازم خودم و اعتماد به نفس پایینم=| 

برنامه:تموم کردن تموم نقاشیای نصفه و شروع دوباره و پر انرژی این کار⁦<( ̄︶ ̄)>⁩ 

۳-وضعیت تحصیلی بهتر#_# 

موانع:اینترنت و بی حوصلگی معلما و تموم شاگردا=/ 

برنامه:انجام تموم تکالیفا سر موقع و تعیین یک جایزه ناب برا خودم|B 

+اینم بگم زیادی حساسیت گرفتم وگرنه نمره ترم اولم۱۹٫۶۰ بوده و مامان بابام ازش راضین*حیحی 

۴-شروع به کار های پر انرژی کردن

موانع:کرونا و افسردگی 

برنامه:دفع گشادی و فکرای بد خودم:]  

  • 𝓳𝓮𝓷𝓭𝓸𝓴𝓲 =)
آخرین نظرات