غر زنی های شبانه~
دارم به هیفده سال ناقابلی که گذشت فکر میکنم و چیزی جز غم نمیبینم.و خستم از اینکه چیزی جز غم و غصه به یاد نمیارم و همش دارم از بخت بد حرف میزنم.هر چقدر هم که از این مسابقهی من بدبخت ترم بدم بیاد باز هم نمیتونم جلو خودمو بگیرم و هی غر نزنم که چقدر اقبال تیره ای داشتم.
هر روز خدا که چشمامو باز میکنم شکر میکنم که هنوز زندم،ولی زنده برای چی؟برای کدوم زندگی؟آخ مگه سالم بودن و در رفاه بودن کافیه؟بعد با خودم میگم تو این گیر و دار تو رفاه بودن بزرگترین برد زندگیته دختر!ولی نمیتونم هم بدون مقایسه زندگی کنم،نمیتونم به یک خارجی که داره بهترین سال های زندگیش رو جوونیش رو به نحو احسنت میگذرونه فکر کنم و نگم پس ما چی؟پس بچه های ما چی؟مگه خدای اون بچه های لوس پولدار و بچه هایی که کف خیابون با شکم گرسنه میخوابن یکی نیست؟اخ خدایی که من خاک زیر پاتم اینم شد زندگی؟این چرخه ی معیوبت کی قراره درست شه؟کی قراره همه،بازم میگم همه شاد باشن؟کی قراره دیگه حسرتی نباشه؟هیچ کسی حسادت و حسرت بقیه رو نکنه؟کی قراره هر بچه ای بتونه هر چی که خواست براش فراهم باشه؟کی قراره جوون مملکت بابت اینکه یک روز دیگه تونسته تو این کره خاکی باشه شکرت کنه؟فقط بگو کی تا بتونم امشب رو یک خواب راحت داشته باشم.فدات بشم کی؟
- ۰۴/۱۱/۱۷