ꜱɪʟᴇɴᴛ ᴇʏᴇꜱ

Just look! Don't say anything

ꜱɪʟᴇɴᴛ ᴇʏᴇꜱ

Just look! Don't say anything

سلام خوش آمدید

شاید کودکی با پیراهن قرمز چهارخونه و موهای خرگوشی با یک ظرف گیلاس در دست. 

شایدم یک نوجوون ساکت که به بی حوصله ترین شکل موهاشو گوجه ای بسته و با سوشرت آبی رنگش پلاس میشه. 
شاید دخترخانم قد بلند لاغری که با کت سیاه و عینک آفتابیش زیر بارون بدون چتر میگرده. 
شاید پیرزنی با پیرهن گل گلی با موهای موج دار که داره توت فرنگی میکاره. 
 
خلاصه من یک نفر نیستم که شد از چند متری شناختش:>
~
پ.ن:خواستم بگم من اینم و یک پستی گذاشته باشم که گشادی رو از رو خودم و شما هول بدمxD 
پ.ن:شبیه یک چالش نشد؟
  • 𝓳𝓮𝓷𝓭𝓸𝓴𝓲 =)

قدم به قدم به صدای موسیقی که در تاریکی نهفته بود نزدیک تر میشد،صدای پاهای ظریفش در پله ها پخش میشد؛و بالاخره پله ی آخر. 
صدای موج های موسیقی نازک تر، و دخترک نزدیک و نزدیک تر میشد؛ تا که در زیر نورحفره ی سقف قرار بگیرد،موهایش میدرخشد و صدای موسیقی تقریبا قطع میشود،مرد جوان ساز روی دستش را به دیوار تکیه میدهد و به سمت نور و چهره روشنای دخترک نزدیک میشود،ترس بدن دختر را فرا میگیرد تاریکی اطرافش را فرا گرفته و نفس های کسی در چند قدمی اوست؛خجالت و البته ترس باعث میشد از دختر صدایی بلند نشود اما انگار ته دلش امیدوار بود جوان مثل چشمانش مهربان باشد. چشمانش مانند ماه میدرخشید و خودنمایی میکرد،
حالا دیگر او هم زیر نور مهتاب بود.شدت نور آنقدر نبود که دخترک بتواند چهره مرد جوان را دقیق ببیند اما مو‌های مجعد و چشمان تیله ای اش قابل تشخیص بود.
شک، نگرانی و سوال‌هایی که ممکن بود مرد جوان از او بپرسد هر لحظه بر ترسش می افزود.انگشتان دخترک محکم پیراهنش را در مشت دست بر گرفته بود.مرد جوان یک قدم جلو تر امد.دختر سعی در قورت دادن اب دهانش کرد.
حال فاصله ی انها از چند سانتی متر دلالت میکرد؛سکوت باعث بازتاب نفس هایشان میشد،پسر لب هایش را از هم جدا کرد تا حرفی بگوید ولی دخترک با نفس عمیقی عطر تلخ او را وارد ریه هایش کرد و پروانه های قفسه ی سینه اش او را وادار به کاری ممنوع میکردند.
دخترک روی نوک انگشتان پا ایستاد و به سمت لب های پسر کش امد و زمزمه کرد:چشم های تیله ای ات،مرا در خود حبس کرد و وادار به... 
مرد جوان حرفش را قطع کرد و گفت:این مانند رازی بین من،تو و،ماه می ماند.

 

+بالاخره نوشتمش:>

  • 𝓳𝓮𝓷𝓭𝓸𝓴𝓲 =)

.Ooo,Im okay

Hi 

بالاخره امتحاناتم تموم شد... 

ولی من هنوز همون حس فاکینگ گشادی رو دارم:> 

و دارم به اینکه 

هدف خلقت ادما چی بوده فک میکنم،و اینکه من تو زندگی هدفی دارم نه؟ 

باید زندگی کنم،برای چیزی،کسی،واقعه ای،اینده ای که 

هیچی ازش نمیدونم:) 

ولی سوال اینه من نمیدونم کیم و هر روز دارم زندگی یک فرد جدید رو تجربه میکنم. 

​​​​​

+پروفم+-+ 

+آزادین؟(امتحانتتون تموم شد؟)

  • ۵ نظر
  • ۲۵ خرداد ۰۱ ، ۱۷:۰۶
  • 𝓳𝓮𝓷𝓭𝓸𝓴𝓲 =)

"::: click:::" 

یک توضیح کوچولویی بدم،، 
من خودمو تو نت های این موسیقی حس میکنم؛هر لحظه یک پیچ و خم منو تو اهنگ نشون میده... 

مخصوصا اون لیریک عجیب و متفاوتش:))) 

 

پ.ن:قرار بود خیلی وقت پیش بزارمش ولی کد های موزیک باکسو نداشتم:/ 

پ.ن:چقدر امتحانا ادمو از همدیگه دور میکنه:)

  • ۸ نظر
  • ۱۴ خرداد ۰۱ ، ۱۳:۴۳
  • 𝓳𝓮𝓷𝓭𝓸𝓴𝓲 =)

موهای حنایی و چشم های مبهوت و پوست سفیدش مثل شیر ،زیر سایه ی کلاه پنهون شده،لباس سیاه و ژولیدش با یک کت خاکستری داره پشت ویترین دلربایی میکنه.. 

اونقدر زیباس که خنده هاش زیر کلاه بزرگش مثل خورشید میدرخشه. 

مثل یک عروسک سخنگو هست که منو به سمتش میکشه؛هر روز از جلوی مغازه میگذرم ولی نمیتونم تو چشم هاش نگاه کنم که نکنه تو زندان درخشان چشم هاش حبس بشم،هر روز بی توجه و بی امید تر از دیروز از این خیابون میگذشتم ولی یک چیزی هر روز بیشتر و بیشتر میشد. 

علاقه من به اون و توجه اون به من . 

یکی از روز ها با جرئت و لرزش وارد مغازه ی کهنه فروشی مرد پیر شدم، و به سمت پیرمرد که مشغول تعمیر ساعت بود رفتم،متوجه نگاه های عروسک دلربای پشت ویترین میشم،برمیگردم و برای اولین بار.تو چشم هاش نگاه میکنم؛قلبم،قلب کوچولو و نازک من میتونه از پسش بر بیاد؟ 

خون به مغزم که رسید از مغازه میام بیرون. 

از خوشحالی جلوی چشممو نمیبینم و وااای میخورم زمین،کف دستام زخمی میشه،ولی درد شیرینه عشق روح و جسممو فرا گرفته. 

تصمیم میگیرم توی یک خط حرف دلمو بهش بگم. 

ولی نه من جرعت اینو دارم و نه..... 

 

 میخوام بدونه اون دلباخته کیه ولی!ولی دلم حاضر نیست فریاد بزنه که،اره،من دوستت دارم... 

پس حرف هامو به کلاغ سیاه میسپارم تا به گوش عروسک سخن گو برسونه. 

مو حنایی من،داره با چشم های شفاف و شیشه ایش دنبال یک معشوقه که اعتماد کافی رو از خودش نداشت، میگرده. 

اما نمیدونه اون داره زیر چراغ خاموش خیابون ، مشتاقانه بهش نگاه میکنه و تو دلش میگه:«کاش اون بفهمه که من معشوقه ی اون بودم». 

~

+اوکی میدونم خیلی چرته ولی نیاز داشتم بعد مدت ها بنویسم:) 

+از من یک توصیه اول ننویسید بعدا برید دنیال عکس@_@ 

  • ۰۱ خرداد ۰۱ ، ۱۹:۲۵
  • 𝓳𝓮𝓷𝓭𝓸𝓴𝓲 =)
آخرین نظرات