ꜱɪʟᴇɴᴛ ᴇʏᴇꜱ

Just look! Don't say anything

ꜱɪʟᴇɴᴛ ᴇʏᴇꜱ

Just look! Don't say anything

سلام خوش آمدید

نه از ماضی خود دلگیرم نه از حال خود.خیلی وقت است که دیروز و امروز و فردا را به دست باد سپردم.از روزی که برای درک معنای زندگی کردن، دست و پا میزدم بسیار گذشته است.

ولی تازه فهمیدم که از زمان دیری زندگی فقط واژه ای پنج حرفی بوده که مردم را به خود درگیر کرده؛

  • 𝓳𝓮𝓷𝓭𝓸𝓴𝓲 =)

برای حقیقتی که تلخ و بدمزس:))) 

همگان زن را والا دانسته و او را نشانه ی فر و فروغ می دانند. هر نژادی این موجود سپند را می ستایند.و از ستبر ستوار او در حیرتند.

حال بگویید که چه کسی میتواند اینهمه تبار را از چیرگی باز دارد؟

در پایان این همه پاکدامنی و پارسایی ناراستین شما،ظفرمندی در انتظار پردلان نستوه به انتظار نشسته است.

بترسید از روزی که گزندتان شما را غرق در آتش کند.بترسید! 

پ‍.ن:دیگه نباید سکوت کنیم:))

  • ۱۴ آبان ۰۱ ، ۱۷:۳۰
  • 𝓳𝓮𝓷𝓭𝓸𝓴𝓲 =)

اوکی،اینو هممون میدونیم که برا پست تولد خیلی دیره؛ولی ثنایا باور کن اونقدر داغون بودم که تازه اوکی شدم و تونستم یکی دو جمله سر هم کنم و بهت رسمی تبریک بگمD": 
یکبار از یکی شنیدم که میگفت:بعضی آدما کافیه یک خنده بزنن،با اون لبخند کلی ادم دلشون گرم میشه:) 
میدونی چیه؟من او گرما رو حس کردم؛اون لبخند متقابل رو.
شاید چندین کیلومتر از هم فاصله داشته باشیم ولی فقط یک خنده لازمه که تو قلبم حست کنم.
فقط یک متن برا انتشار لازمه که از افکاراتت باخبر بشم.
شاید فکر کنی یکی دو کلام فوق حرفمونه،ولی وب تو تنها جاییه که قبل از چک کردن پیامم رو دکمه ارسال میزنم و بیگ اسمایل میزنم.چون مطمئنم جوابش قراره یک خنده رو لبام بکاره،یک گرمای زندگی بخشی تو دلم جووونه بزنه، و یک خاکستری از روحم بپره.
مرسی که این حس خوبو بهم هدیه میدی،مرسی که خدای خوش لبخند منی:) 
تولدت مبارک🧡

برای روح نارنجی~

  • 𝓳𝓮𝓷𝓭𝓸𝓴𝓲 =)

دیدین بعضی وقتا بغض گلوی ادمو میبره؟!

من دقیقا تو همین شرایطم،دلم میخواد مثل سیل و طوفان گریه کنم ولی باید گریه نکردن رو یاد بگیرم.

دلم میخواد وقتی یکجایی گیر افتادم، داد بزنم و بگم من مامانمو میخواااام!

دلم میخواد اونقدر داغون بشم که چند ماه بخواد تا تکه هامو سر هم کنن....

ولی من هنوز یک شخص خیلی سر سختو از خودم نشون میدم.

فقط یک لحظه کافیه که مثل بمب بترکم.فقط یک حرکت که باعث بشه این فرضیه سنگدل بودنمو بشکنم.

فقط به یک باد خفیف بندم....

پ‍.ن:کسی هست که بتونه چسناله های منم به دوش بکشه؟؟

  • 𝓳𝓮𝓷𝓭𝓸𝓴𝓲 =)

به خاطر دارم روزی غرق در اعجاز وجودت بودم؛چگونه روزهای لبریز از عشق به وداع ختم شد!
فصل خزان بود،چرخ های دوران دوچرخه ات همراه بادی سوزناک ایستاد.قلبم سرشار از شاپرک های رنگین شد؛عشق دیرینه من،بعد ماه ها هجر تو را در آغوش فشردم.عطر تنت را در بینی جریان بخشیدم.و انگشتانت را میان دستانم حس کردم.
آن روز گر پایانی نژند نداشت،بهترین روز هستی برایم می‌بود.
قلبم دگر طاقت این را نداشت،شاپرک های قلبم گوشه ای میان تار های عینکبوتی گیر کرده و خاکستری شده بودند.
زنده بودند ولی نفس نمیکشیدند؛با چه جسارتی میتوانستم به تویی که دگر مرا از یاد برده بودی، بگویم "بمان" .

  • 𝓳𝓮𝓷𝓭𝓸𝓴𝓲 =)
آخرین نظرات