ꜱɪʟᴇɴᴛ ᴇʏᴇꜱ

Just look! Don't say anything

ꜱɪʟᴇɴᴛ ᴇʏᴇꜱ

Just look! Don't say anything

سلام خوش آمدید

۲ مطلب در مهر ۱۴۰۱ ثبت شده است

به خاطر دارم روزی غرق در اعجاز وجودت بودم؛چگونه روزهای لبریز از عشق به وداع ختم شد!
فصل خزان بود،چرخ های دوران دوچرخه ات همراه بادی سوزناک ایستاد.قلبم سرشار از شاپرک های رنگین شد؛عشق دیرینه من،بعد ماه ها هجر تو را در آغوش فشردم.عطر تنت را در بینی جریان بخشیدم.و انگشتانت را میان دستانم حس کردم.
آن روز گر پایانی نژند نداشت،بهترین روز هستی برایم می‌بود.
قلبم دگر طاقت این را نداشت،شاپرک های قلبم گوشه ای میان تار های عینکبوتی گیر کرده و خاکستری شده بودند.
زنده بودند ولی نفس نمیکشیدند؛با چه جسارتی میتوانستم به تویی که دگر مرا از یاد برده بودی، بگویم "بمان" .

  • 𝓳𝓮𝓷𝓭𝓸𝓴𝓲 =)

پلک هایم انقدر سنگین اند که انگار نمیتوانند دیگر برای طلوع افتاب صبر کنند.
صدای پچ پچ قطره ها با همدیگر،به گوش هایم تلنگری میدهند.
باد همچون طوفانی خشمگین اما مادری آرام تار های موهایم را مثل بالرین به رقص وا میدارد.
خورشید از دور رخی نشان میدهد؛زیباست.
میدرخشد.گرما میبخشد.
قلبم آوایی تند تر را به گوش میرساند.حال دیگر خورشیدِ پشتِ کوه با تمام توان روی قطرات آبی دریا میتابید. 

پ‍.ن:قالبمممم،میخوام براش غش برم:)))

  • 𝓳𝓮𝓷𝓭𝓸𝓴𝓲 =)
آخرین نظرات