تکه هایی از من
چند روزی هست که نه درست حسابی میتونم بخوابم و نه میتونم زندگی کنم.
مثل یک شیشم که شکسته.تکه هایی از یک کل منسجم پراکنده که تکه هایی ازش همهجا پخش شده.
یک تیکهش زیر پای بقیه در حال له شدن و تیکه دیگش را جارو زدیم رفته زیر فرش.یک تیکه هایی هم هست که رفتن و زیر خاک مدفون شدن؛و من هیچ تلاشی برای جمع کردنشون ندارم.یک بخش هایی رو حتی خودم با دستای خودم از ته ته دلم بیرون اوردم و تو خاک دفنشون کردم.ما تورک ها یک مثلی داریم که یک چیزی حول و حوش اینه که میگه خاک سرده.یعنی وقتی یکی مرد و خاکش کردن.دیگه کم کم اون فرده و دردی که از رفتنش برای عزیزانش مونده از بین میره.حتی اگه اونی که گذاشتنش زیر چند متر خاک یک آدم باشه نه فقط یک تیکه گوشت.یکی که احساسات داشته.روایت داشته.برا خودش شخصیتی داشته و چندین سال رو بین ماها زندگی کرده.
منم تکه هایی از خودم رو که مربوط به گذشته میشدن رو وسط خاک گم و گور کردم تا اونا هم بالاخره بتونن به فراموشی سپرده بشن.خیلی وقت پیش فکر میکردم که اینایی که خاکشون کردم ممکنه یکروزی از دل خاک سر در بیارن و جوانه بزنن.ولی همش فکر و خیال عبث بوده.هیچ بخشی از من سبز نشد.بلکه شد باغچه ای از تکه های من که به امید روییدنشون همه رو کاشتم؛ ولی همش شد یک زمین خشک و خالی.
بعضی خرده ها رو هم هنوز تو جیب و آستین با خودم اینور و اونور میبرم ولی کاش میتونستم اونا رو هم رها کنم و فقط به عنوان یک فرد معمولی به راهم ادامه میدادم؛چون دیگه من بودن برام زیادیه.جایی برا گذشته ای که من امروزی رو ساخته و آینده ای که از دنیای ذهنیت و خیالاتم نشانه هایی داره،ندارم.
یک تکه هایی هم هستن که الان که بهشون فکر میکنم میبینم مثل پنیر گندیدن.
- ۰۴/۱۱/۰۵
قالب جدید مبارککک ، چقدر شیر گرم و کاپوچینویی شده اینجا TT اون شومبوسگومبولی بالارو :(((