ꜱɪʟᴇɴᴛ ᴇʏᴇꜱ

Just look! Don't say anything

ꜱɪʟᴇɴᴛ ᴇʏᴇꜱ

Just look! Don't say anything

سلام خوش آمدید

~متفاوت بودن است یا..؟~

يكشنبه, ۲۰ شهریور ۱۴۰۱، ۰۵:۰۹ ب.ظ

هر روزی که می‌گذشت مانند نواری قدیمی بود،هر قطعه شبیه هم بود ولی هر روز یک بخش جدیدی از ان را گوش میدادی.
باز خورشید طلوع میکرد،پلک ها از هم جدا میشدن و خستگی شب را با آب، در دست و صورت زدن پشت سر میگذاشتند.خوراکی هایی از سر عجله میخوردند و مثل قارچ سر از خیابان ها در میاوردند.
در این هنگام من هنوز میان لحاف و تشکم پیچ میخورم تا کمی بیشتر بخوابم،تقریبا لنگ ظهر بیدار میشوم دیگر نیازی به خوردن صبحانه ی مفصل ندارم.
زندگی تماما یک نواخت است،باز دارم از بیکاری به تکلونوژی پیشرفته ی نچندان بدردبخور فکر میکنم.
متن های کذایی باز هم مغزم را درگیر خود کرده است.
با بی توجهی به سناریو های مغزی سراغ گوشی میروم باز هم بیکارم،بیکار تر از هر کسی.
به ویالون خاک خورده ی کنار اتاق فکر میکنم؛چرا نسبت به آن انقدر کم توجه و بی علاقه شدم؟
باز سراغ متن هایی از هر گوشه ی بیان میگردم.
دوباره بیکارم به دنبال تکالیف کلاس هایم میروم،طولی نمیکشد که باز بیکارم.
بیکاری در من ریشه مرده است یا چی؟
بر کتاب پناه می اورم،ساعت ها غرق خواندم ولی به این فکر میکنم که،نمیتوانم تمام روز را با کتاب خواندن سپری کنم.
کتاب را میبندم؛باز آن حس ارامش را در درونم حس میکنم.
ولی چرا حس میکنم زندگی بیشتر از سرگرم کردن خود با چیزهایی کوچک هست.
زندگی این است که هر روز با ناامیدی ای از خود بیدار شوی و سعی کنی روز ها،هفته ها،ماه ها ،و حتی سال های خود را با بیکاری و یا سرگرمی خود با مادیات بگذرانی.
معنویات چه؟
انها کجا هستند!
باز سوالاتم را با کلنجار های خود در گوشه ی ذهنم تنها میگذارم.
بالاخره وظیفه و کاری برای انجام دادن دارم.
اما اینبار هم از زیر بار این کار طفره میروم.

پ‍.ن:چقدر روزای آخر تابستون طاقت فرسا شده#_#

  • 𝓳𝓮𝓷𝓭𝓸𝓴𝓲 =)

نظرات (۹)

  • 𝓳𝓮𝓷𝓭𝓸𝓴𝓲 =)
  • این پیام فاقد هرگونه ارزش میباشد..

    پاسخ:
    صرفا جهت اینکه ببینم پروف جدیدم میاد یا نه+-+

    آه

    بیکاری یه مدت رومخ ترین چیز توی روزام بود اما امسال دارم تلاش میکنم از بیکار لذت ببرم. 

    قبلا یه جورایی از بیکاری افسرده میشدم. دیگه فوقش سه روز میتونستم تحمل کنم و بعد سه روز با اینکه از بیکاری اذیت میشدم بازم نمیرفتم سراغ کاری. الان اذیت نمیشم و نمیرم سراغ کاری. XD 

    ویلنت اون گوشه حیفه.:") دلش تنگ میشه برای لمس انگشتات:)

    پاسخ:
    منم اولای تابستون جدی از این اوقات فراغت لذت میبردم و حتی دیوار سفید رو دیدن هم لذتی داشت... 
    الان ولی اونقدر معنیشو از دست داده که میخوام هر ثانیه کاری برا انجام دادن داشته باشم+-+

    یه کم طول میکشه پروفایل بیاد

    پاسخ:
    پروف زیبایم را زود نمایش دهیییییییییدxDD

    خب... حداقل تا کلاس و مدرسه شروع نشده ازش لذت ببر/"-"

    پاسخ:
    اینم حرفیهxD 
    دارم سعیمو میکنم ولی اوضاع اونقدر خیته دلم برای مدرسه هم تنگ شده=]

    فکر میکردم هرچقدر به از دست دادن موقتی تابستون نزدیک بشم اتفاقا لذتش بیشتر میشه ولی برعکس شد فقط دلم میخواد ازش فرار کنم T-T

    پاسخ:
    دقیقاااااا منم همین حس رو دارم=||||||| 

    ج پ.ن : ولی هنوزم من نمیخوام مدرسه شروع شه @-@

    پاسخ:
    وااای چرا تاتا؟

    اخه خیلی سختههه 

    پاسخ:
    سعی کن به چشم راحت ببینیش:»

    پروفتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتTT

    پاسخ:
    یعنی اینقدر خوشگلههههه؟؟

    خیلی خوشگله:")))

    پاسخ:
    خوشحالم که خوشت اومده ازش؛))))

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی
    آخرین نظرات