ꜱɪʟᴇɴᴛ ᴇʏᴇꜱ

Just look! Don't say anything

ꜱɪʟᴇɴᴛ ᴇʏᴇꜱ

Just look! Don't say anything

سلام خوش آمدید

دارم به هیفده سال ناقابلی که گذشت فکر میکنم و چیزی جز غم نمیبینم.و خستم از اینکه چیزی جز غم و غصه به یاد نمیارم و همش دارم از بخت بد حرف میزنم.هر چقدر هم که از این مسابقه‌ی من بدبخت ترم بدم بیاد باز هم نمیتونم جلو خودمو بگیرم و هی غر نزنم که چقدر اقبال تیره ای داشتم.

هر روز خدا که چشمامو باز میکنم شکر میکنم که هنوز زندم،ولی زنده برای چی؟برای کدوم زندگی؟آخ مگه سالم بودن و در رفاه بودن کافیه؟بعد با خودم میگم تو این گیر و دار تو رفاه بودن بزرگترین برد زندگیته دختر!ولی نمیتونم هم بدون مقایسه زندگی کنم،نمیتونم به یک خارجی که داره بهترین سال های زندگیش رو جوونیش رو به نحو احسنت میگذرونه فکر کنم و نگم پس ما چی؟پس بچه های ما چی؟مگه خدای اون بچه های لوس پولدار و بچه هایی که کف خیابون با شکم گرسنه میخوابن یکی نیست؟اخ خدایی که من خاک زیر پاتم اینم شد زندگی؟این چرخه ی معیوبت کی قراره درست شه؟کی قراره همه،بازم میگم همه شاد باشن؟کی قراره دیگه حسرتی نباشه؟هیچ کسی حسادت و حسرت بقیه رو نکنه؟کی قراره هر بچه ای بتونه هر چی که خواست براش فراهم باشه؟کی قراره جوون مملکت بابت اینکه یک روز دیگه تونسته تو این کره خاکی باشه شکرت کنه؟فقط بگو کی تا بتونم امشب رو یک خواب راحت داشته باشم.فدات بشم کی؟

  • ۱۷ بهمن ۰۴ ، ۰۰:۳۸
  • 𝓳𝓮𝓷𝓭𝓸𝓴𝓲 =)

مدتی است که ننوشته ام،حتی به یاد نمی‌آورم که در گذشته چگونه مینوشتم.چه چیزی مرا وادار به نوشتن میکرد؟

امروز که در راه برگشت به خانه بودم در حالی که دستانم از شدت سرما یخ میزدند و سوزی که ان سرما بر صورتم مینشاند گونه هایم را از فرط سرما کبود کرده بودند،به این فکر میکردم که چی چیزی باعث میشود با وجود ناامیدی ها،تاریکی ها و دل شکستگی ها باز هم ادامه بدهیم.چطور بدون ذره ای خوشی هنوز میتوانیم جوانه امید را درون خود سبز نگه داریم؟!!آخه مگر گیاهی میتواند بدون نور و گرما رشد کند؟آخر مگر میشود بدون قطره ای آب باز هم در خاک ریشه انداخت و هر روز بدون آنکه دلیلی برای ادامه دادن داشت، سخت بکوشی و به فکر اینکه شاید روزی باران ببارد و روحت سیراب شود یا اینکه چه بدانم منتظر باشی که دریچه از نور به رویت باز شود؛ادامه دهی!!

همه اینها باعث شد که سر از نوشتن در بیاورم.

دوباره شروع کرده بودم به سیر در میان کلمات؛داشتم به دنبال جملاتی میگشتم که بهتر و رسا تر احساساتم را،دغدغه هایم را،دل مشغولی هایم را بازگو کنند.و یافتم که آدمی وقتی دست به قلم میبرد که درد او را به عریان در اورد.و من دوباره به نوشتن پناه اوردم چون که بازهم درد را یاد آور شده ام...

_چهارشنبه ۱بهمن،ساعت ۱۰ صبح_

  • 𝓳𝓮𝓷𝓭𝓸𝓴𝓲 =)

چند روزی هست که نه درست حسابی میتونم بخوابم و نه میتونم زندگی کنم.

مثل یک شیشم که شکسته.تکه هایی از یک کل منسجم پراکنده که تکه هایی ازش همه‌جا پخش شده.

یک تیکه‌ش زیر پای بقیه در حال له شدن و تیکه دیگش را جارو زدیم رفته زیر فرش.یک تیکه هایی هم هست که رفتن و زیر خاک مدفون شدن؛و من هیچ تلاشی برای جمع کردنشون ندارم.یک بخش هایی رو حتی خودم با دستای خودم از ته ته دلم بیرون اوردم و تو خاک دفنشون کردم.ما تورک ها یک مثلی داریم که یک چیزی حول و حوش اینه که میگه خاک سرده.یعنی وقتی یکی مرد و خاکش کردن.دیگه کم کم اون فرده و دردی که از رفتنش برای عزیزانش مونده از بین میره.حتی اگه اونی که گذاشتنش زیر چند متر خاک یک آدم باشه نه فقط یک تیکه گوشت.یکی که احساسات داشته.روایت داشته.برا خودش شخصیتی داشته و چندین سال رو بین ماها زندگی کرده.

منم تکه هایی از خودم رو که مربوط به گذشته میشدن رو وسط خاک گم و گور کردم تا اونا هم بالاخره بتونن به فراموشی سپرده بشن.خیلی وقت پیش فکر میکردم که اینایی که خاکشون کردم ممکنه یکروزی از دل خاک سر در بیارن و جوانه بزنن.ولی همش فکر و خیال عبث بوده.هیچ بخشی از من سبز نشد.بلکه شد باغچه ای از تکه های من که به امید روییدنشون همه رو کاشتم؛ ولی همش شد یک زمین خشک و خالی.

بعضی خرده ها رو هم هنوز تو جیب و آستین با خودم اینور و اونور میبرم ولی کاش میتونستم اونا رو هم رها کنم و فقط به عنوان یک فرد معمولی به راهم ادامه میدادم؛چون دیگه من بودن برام زیادیه.جایی برا گذشته ای که من امروزی رو ساخته و آینده ای که از دنیای ذهنیت و خیالاتم نشانه هایی داره،ندارم.

یک تکه هایی هم هستن که الان که بهشون فکر میکنم میبینم مثل پنیر گندیدن.

  • 𝓳𝓮𝓷𝓭𝓸𝓴𝓲 =)

امروز بیان یکجوری اعصابمو خط خطی کرده که از نوشتن یک متن بلند بالا دست برداشتم.

قصد داشتم قالب رو عوض کنم تا وبلاگم بالا بیاد و بعد یک چندتا متنی که تو ذهن داشتم رو اینجا منتشر کنم.حتی یک چند تا اهنگ هم میخواستم اینجا بزارم که برا بعدا ها بمونه.ولی خب گس وات؟

از صبح تا همین الان درگیر قالب بودم و تا گفتم اها همه رنگ ها اونی شده که میخواستم نمیدونم چه غلطی کردم که کل اوردر و نظمش به هم خورد و مجبور شدم بازم این پروسه رو از سر بگیرم ولی اینبارم خیلی روشن تر از چیزی شد که میخواستم شد و دیگه اعصاب این پیرزن یاری نمیکنه که از اول دوباره رنگ هارو مچ کنم:\\

و در ضمن کسی میدونه رنگ این گزینه های بالا رو چجوری میشه تغییر داد؟چون به شدت رو مخ بنده هستن.و همچنین این پرنده‌هه رو هرکاری میکنم نمیتونم عوضش کنم(sight)

و همه اینا اینجا تموم نمیشه و اکسسم رو به صندوق بیان از دست دادم و با این شرایط اینترنت نمیتونم کوکی ها رو چک کنم تا شاید مشکلش حل شد.

و حتی اپلودر هم کار نمیکنه.نمیدونم دیگه ایراد از نت ماس یا همه اینجورین•_•

خلاصه که این خزعبلات گویی نباید اولین پست سال ۰۴ میبود ولی بهش نیاز داشتم.

پ.ن:به شدت داغون بودن قالب دقت نکنین تا وقتی که بتونم سر و سامونش بدمTT

پ.ن۲:نمیدونم ستاره اینجا برا کسی مهم هست یا نه ولی تصمیم گرفتم حتی اگه اینجا چک نشه و همه بیان رو ول کنن برن،به نوشتن ادامه بدم چون تو این مدتی که اینجا نبودم خیلی از نوشتن و فکر کردن عمیق دور شدم.

پ.ن۳:شرم دارم که یادم رفته چجوری از پنلم استفاده کنم.

  • 𝓳𝓮𝓷𝓭𝓸𝓴𝓲 =)

اونقدر بی مقدمه این خونه رو ول کردیم و رفتیم که انگاری این خونه تصمیم گرفت ما رو ول کنه و بره.

من مثل بقیه کلی خاطره از اینجا ندارم که برا پاک شدنشون ناراحت بشم،ولی اینو میدونم که هرچقدرم که سعی کرده باشم دوری کنم بازم یک گروه معدودی رو شناختم که قراره تا وقتی که این عقله تو این بدنه به یادشون باشم،شاید نتوسته باشم یک یادگاری از خودم تو ذهن بقیه گذاشته باشم ولی تونستم گوشه ای از درد و دل های بقیه رو اینجا ببینم و یک کوچولو هم که شده شریک حالشون بشم،کم رنگ هم که باشه تو این خونه حضور داشته باشم،برا خودم شخصی بوده باشم که بدونه بیان چی بود..چی شد..کیا اونجا بودن..چیکارا کردن و اخر سر...کیا بودن که تو دفتر زندگی من اسمشون گذشت؛

هیچوقت ادم خدافظی نبودم،پس قرار نیست این یک متن خدافظی باشه،اگر هم این قصه قراره تموم شه میزارم همینجوری برا خودش محو بشه و بره:)

و در آخر یک تشکر گرم و صمیمی میکنم از تموم اون کسایی که باعث شدن منم به این خونواده بپیوندم و کلی ادم جدید از این سر تا اون سر کشور بشناسم؛واقعا ممنونم که بودین🤍

  • ۰ نظر
  • ۰۲ اسفند ۰۳ ، ۱۸:۰۷
  • 𝓳𝓮𝓷𝓭𝓸𝓴𝓲 =)
آخرین نظرات